حال و هوا

سقیفه و خیانت

سلام
فرا رسیدن سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) را خدمتتون تسلیت میگم.
من این چند روز سعی کردم یه چیزی پیدا کنم که تو سایت بگذارم و به دردتون بخوره.
چند روز پیش کتاب کشتی پهلو گرفته اثر سید مهدی شجاعی رو میخوندم.
البته هنوز بخشیش مونده ولی نویسنده قلم خوبی داره
شاید در یه پستی بتونم لینک دانلود این کتاب رو بگذارم.
اما در ادامه بخشی از کتاب رو با نام «سقیفه و خیانت» رو اینجا میگذارم که شما هم با تاریخ بعد از شهادت حضرت رسول اکرم (ص) بیشتر آشنا بشید.
خب دیگه معطلتون نمیکنم و این بخش رو بخونید.

****

غم به جراحت می‌ماند، یكباره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمك روى زخم و استخوان لاى زخم و زخم بر زخم، حكایتى دیگر
است. حكایتى كه نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت.
حكایت آتشى كه می‌سوزاند، خاكستر می‌كند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.
مرگ پیامبر براى تو تنها مرگ یك پدر نبود، حتى مرگ یك پیامبر نبود، مرگ پیام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنى بود.
آنكه گفت “حَسْبُنا كِتابَ الله” كتاب خدا را نمی‌شناخت، نمی‌دانست كه یكى از دو ثقل به تنهایى، آفرینش را واژگون می‌كند، نمی‌فهمید كه با یك بال نه تنها نمی‌توان
پرید كه یك بال، وبال گردن می‌شود و امكان راه رفتن بطئى را هم از انسان سلب می‌كند.
و نه او كه مردم هم نفهمیدند كه كتاب بدون امام، كتاب نیست، كاغذ و نوشته‌اى است بی‌روح و جان و نفهمیدند كه قبله بدون امام قبله نیست و كعبه بدون امام سنگ
و خاك است و قرآن بدون امام، خانه بی‌صاحبخانه است.
هركس به خانه بی‌صاحبخانه، به میهمانى برود، به یقین گرسنه برمی‌گردد. مگر آنكه خیال چپاول داشته باشد و قصد غصب كرده باشد یا كودك و سفیه و مجنون باشد.
تو در مرگ رسول، هدم رساله را می‌دیدى و در مرگ پیامبر نابودى پیام را.
و حق با تو بود، آنجا كه تو ایستاده‌ بودى، همه چیز پیدا بود. تو از حوادث گذشته و آینده خبر می‌دادى، انگار كه همه را پیش چشم دارى.
خداوند آنچه را كه به پیامبر و پدر داده بود، به تو نیز داده بود، جز رسالت و امامت.
تو یكبار در پیش پدر آنچنان از عرش و كرسى و ماضى و مستقبل سخن گفتى كه پدر شگفت زده به نزد پیامبر شتافت و پاسخ شنید.
ــ آرى، او هم می‌داند آنچه را كه ما می‌دانیم.
هیچكس هم اگر باور نكند، من یقین دارم كه جبرئیل پس از پیامبر نیز دل از این خانه نكَند و همچنان رابط عرش و فرش باقى ماند.
هماندم كه پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه فتنه‌هاى آتى از پیش چشم تو گذشت كه تو آنچنان ضجه زدى و نواى وا محمداه را روانه آسمان كردى.
دستهاى پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود كه دستهاى فتنه در سقیفه بنی‌ساعده به هم گره خورد و گره در كار اسلام محمدى افكند.
جسد مطهر پیامبر هنوز بر زمین بود كه ابرهاى تیره در آسمان پدیدار شد و باران فتنه باریدن گرفت. دین در كنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفه بنی‌ساعده متجلى شد.
در لحظه‌اى كه هارون در كار مشایعت موسى به طورى جاودانه بود، مردم در سقیفه سامرى آخرت می‌فروختند بی‌آنكه حتى به عوض، دنیا بگیرند. خَسِرَ الدُّنْیا وَاْلاَخِرة،
ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمَبین.
معن بن عدى و عویم بن ساعده آمدند و به عمر گفتند:
ــ حكومت رفت، قدرت رفت.
ــ كجا؟
ــ از جاده سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار.
ــ كاروانسالار؟
ــ سعد بن عباده.
عمر به ابوبكر گفت:
ــ تا دیر نشده بجنبیم.
بر سر راه، ابوعبیده جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند.
در سقیفه، سعدبن عباده، عبا پیچیده، شتر حكومت را در جلوى خود گذاشته بود و با تظاهر به كسالت و بی‌رغبتى، آن را به سمت خود می‌كشید.
وقتى این سه، وارد سقیفه شدند، شتر را ـ اگر چه مجروح و پى شده ـ از چنگال انصار بیرون كشیدند و به دندان گرفتند و این در حالى بود كه صاحب شتر، عزادار و داغدار،
افسار و شتر را از یاد برده بود.
عمر طبق معمول بنا را بر خشونت و دعوا گذاشت و با سعد به مشاجره پرداخت، اما ابوبكر یادش آورد كه:
ــ “اَلرِفْقُ هُنا اَبْلَغ”.
اینجا نرمش، بیشتر به كار ما می‌آید.
و ابوبكر خود، عنان را در دست گرفت، از مهاجرین و انصار هر دو تمجید كرد اما مهاجرین را برتر شمرد آنچنانكه آنان را شایسته امارت و انصار را شایسته وزارت قلمداد
كرد.
بعدها عمر گفت كه من در این راه هیچ مكرى نیدوخته بودم مگر آنكه ابوبكر مثل آن یا بهتر از آن را به كار برد.
ما شَیءٌ كانَ زَوَّرْتُه فِى الَطّریق اِلاّ اَتى بِهِ اَوْ بِاَحْسَنَ مِنْه”.
پیامبر پیش از این گفته بود:
امت من را این دسته از قریش هلاك خواهند كرد.”
پرسیده بودند:
ــ تكلیف مردم در این شرایط چیست؟
فرموده بود:
ــ اى كاش می‌توانستند از آن بركنار بمانند.(۱)
قرار بر این شده بود كه ابوبكر، حكومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف كند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند.
ابوبكر بعد از اتمام سخنرانى گفت:
ــ یا با عمر یا با ابوعبیده جراح بیعت كنید و كار را تمام كنید.
عمر گفت:
ــ نه به خدا، ما هیچكدام با وجود شما این كار را نمی‌كنیم. دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت كنیم.
ابوبكر بی‌درنگ دست پیش آورد و اول عمر و بعد ابوعبیده جراح و بعد سالم غلام حذیفه با او بیعت كردند. سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست كه وحدت مسلمین
را نشكنند و با خلیفه پیامبر! بیعت كنند.
پدر هنوز در كار تغسیل و تدفین پیامبر بود كه از بیرونِ دَر صداى الله اكبر آمد.
پدر مبهوت از عباس پرسید:
ــ عمو معنى این تكبیر چیست؟
عباس گفت:
ــ یعنى آنچه نباید بشود شده است.(۲)
آنچه پدر كرد، غفلت و غیبت نبود، عین حضور بود. در آن لحظه هر كه پیش پیامبر نبود، غایب بود. غیبت و حضور نسبى است. وقتى كه دین خدا بر زمین مانده است. با دین
و در كنار دین بودن حضور است. هر كه نباشد، دچار وسوسه و دسیسه می‌شود. كسى كه با چراغ و در كنار چراغ است كه راه را گم نمی‌كند.
ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد، به خاطر كرم شب‌تابى كه نباید خود را به زمین برساند. ابرهاى فتنه از سقف سقیفه گذشتند و خانه پیامبر را احاطه
كردند، همهمه در بیرون دَر، شدت گرفت و دَر، آنچنان كوفته شد كه ستونهاى خانه پیامبر لرزید.
ــ بیرون بیائید. بیرون بیائید وگرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم.
صدا، صداى عمر بود.
تو با یك دنیا غم از جا بلند شدى و به پشت دَر، رفتى، اما دَر را نگشودى.
ــ تو را با ما چه كار؟ بگذار عزاداریمان را بكنیم.
باز هم فریاد عمر بود:
ــ على، عباس و بنی‌هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند.
ــ كدام خلیفه؟ امام و خلیفه مسلمین كه اینجا بالاى سر پیامبر است.
ــ مسلمین با ابوبكر بیعت كرده‌اند، دَر را باز كن و گرنه آتش می‌زنم.
یك نفر به عمر گفت:
ــ اینكه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می‌فهمى چه می‌كنى، خانه رسول الله…
عمر دوباره نعره كشید:
ــ این خانه را با هر كه در آن است، آتش می‌زنم.
بزودى هیزم فراهم شد و آتش از سر و روى خانه بالا رفت.
تو همچنان پشت در ایستاده بودى و تصور می‌كردى به كسى كه گوشهایش را گرفته می‌توان گفت كه هدایت چیست؟ خیر كجاست و رسالت چگونه است.
در خانه تنى چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هیچكس به اندازه تو شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود.
تو حلقه میان نبوت و ولایت بودى، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.
محال بود كسى نداند آنكه پشت در ایستاده، پاره تن رسول الله است.
هنوز زود بود براى فراموش شدن این حدیث پیامبر كه:
ــ فاطِمَةُ بِضْعَةُ مِنّى، فَمَنْ اذاها فَقَدْ اذانى وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذَالله.
فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بیازارد، مرا آزرده است و هر كه مرا بیازارد خدا را.
وقتى آتش از دَر خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بیار معركه ابوبكر، آنچنان به دَر حریم نبوت لگذ زد كه فریاد تو از میان دَر و دیوار به آسمان رفت.

غم به جراحت می‌ماند، یكباره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمك روى زخم و استخوان لاى زخم و زخم بر زخم، حكایتى دیگر
است. حكایتى كه نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت.
حكایت آتشى كه می‌سوزاند، خاكستر می‌كند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.
مرگ پیامبر براى تو تنها مرگ یك پدر نبود، حتى مرگ یك پیامبر نبود، مرگ پیام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنى بود.
آنكه گفت “حَسْبُنا كِتابَ الله” كتاب خدا را نمی‌شناخت، نمی‌دانست كه یكى از دو ثقل به تنهایى، آفرینش را واژگون می‌كند، نمی‌فهمید كه با یك بال نه تنها نمی‌توان
پرید كه یك بال، وبال گردن می‌شود و امكان راه رفتن بطئى را هم از انسان سلب می‌كند.
و نه او كه مردم هم نفهمیدند كه كتاب بدون امام، كتاب نیست، كاغذ و نوشته‌اى است بی‌روح و جان و نفهمیدند كه قبله بدون امام قبله نیست و كعبه بدون امام سنگ
و خاك است و قرآن بدون امام، خانه بی‌صاحبخانه است.
هركس به خانه بی‌صاحبخانه، به میهمانى برود، به یقین گرسنه برمی‌گردد. مگر آنكه خیال چپاول داشته باشد و قصد غصب كرده باشد یا كودك و سفیه و مجنون باشد.
تو در مرگ رسول، هدم رساله را می‌دیدى و در مرگ پیامبر نابودى پیام را.
و حق با تو بود، آنجا كه تو ایستاده‌ بودى، همه چیز پیدا بود. تو از حوادث گذشته و آینده خبر می‌دادى، انگار كه همه را پیش چشم دارى.
خداوند آنچه را كه به پیامبر و پدر داده بود، به تو نیز داده بود، جز رسالت و امامت.
تو یكبار در پیش پدر آنچنان از عرش و كرسى و ماضى و مستقبل سخن گفتى كه پدر شگفت زده به نزد پیامبر شتافت و پاسخ شنید.
ــ آرى، او هم می‌داند آنچه را كه ما می‌دانیم.
هیچكس هم اگر باور نكند، من یقین دارم كه جبرئیل پس از پیامبر نیز دل از این خانه نكَند و همچنان رابط عرش و فرش باقى ماند.
هماندم كه پیامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه فتنه‌هاى آتى از پیش چشم تو گذشت كه تو آنچنان ضجه زدى و نواى وا محمداه را روانه آسمان كردى.
دستهاى پدر هنوز در آب غسل پیامبر بود كه دستهاى فتنه در سقیفه بنی‌ساعده به هم گره خورد و گره در كار اسلام محمدى افكند.
جسد مطهر پیامبر هنوز بر زمین بود كه ابرهاى تیره در آسمان پدیدار شد و باران فتنه باریدن گرفت. دین در كنار پیامبر ماند و دنیا در سقیفه بنی‌ساعده متجلى شد.
در لحظه‌اى كه هارون در كار مشایعت موسى به طورى جاودانه بود، مردم در سقیفه سامرى آخرت می‌فروختند بی‌آنكه حتى به عوض، دنیا بگیرند. خَسِرَ الدُّنْیا وَاْلاَخِرة،
ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمَبین.
معن بن عدى و عویم بن ساعده آمدند و به عمر گفتند:
ــ حكومت رفت، قدرت رفت.
ــ كجا؟
ــ از جاده سقیفه پیچید و رفت به سمت انصار.
ــ كاروانسالار؟
ــ سعد بن عباده.
عمر به ابوبكر گفت:
ــ تا دیر نشده بجنبیم.
بر سر راه، ابوعبیده جراح را هم برداشتند و شتابان عازم سقیفه شدند.
در سقیفه، سعدبن عباده، عبا پیچیده، شتر حكومت را در جلوى خود گذاشته بود و با تظاهر به كسالت و بی‌رغبتى، آن را به سمت خود می‌كشید.
وقتى این سه، وارد سقیفه شدند، شتر را ـ اگر چه مجروح و پى شده ـ از چنگال انصار بیرون كشیدند و به دندان گرفتند و این در حالى بود كه صاحب شتر، عزادار و داغدار،
افسار و شتر را از یاد برده بود.
عمر طبق معمول بنا را بر خشونت و دعوا گذاشت و با سعد به مشاجره پرداخت، اما ابوبكر یادش آورد كه:
ــ “اَلرِفْقُ هُنا اَبْلَغ”.
اینجا نرمش، بیشتر به كار ما می‌آید.
و ابوبكر خود، عنان را در دست گرفت، از مهاجرین و انصار هر دو تمجید كرد اما مهاجرین را برتر شمرد آنچنانكه آنان را شایسته امارت و انصار را شایسته وزارت قلمداد
كرد.
بعدها عمر گفت كه من در این راه هیچ مكرى نیدوخته بودم مگر آنكه ابوبكر مثل آن یا بهتر از آن را به كار برد.
ما شَیءٌ كانَ زَوَّرْتُه فِى الَطّریق اِلاّ اَتى بِهِ اَوْ بِاَحْسَنَ مِنْه”.
پیامبر پیش از این گفته بود:
امت من را این دسته از قریش هلاك خواهند كرد.”
پرسیده بودند:
ــ تكلیف مردم در این شرایط چیست؟
فرموده بود:
ــ اى كاش می‌توانستند از آن بركنار بمانند.(۱)
قرار بر این شده بود كه ابوبكر، حكومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف كند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند.
ابوبكر بعد از اتمام سخنرانى گفت:
ــ یا با عمر یا با ابوعبیده جراح بیعت كنید و كار را تمام كنید.
عمر گفت:
ــ نه به خدا، ما هیچكدام با وجود شما این كار را نمی‌كنیم. دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت كنیم.
ابوبكر بی‌درنگ دست پیش آورد و اول عمر و بعد ابوعبیده جراح و بعد سالم غلام حذیفه با او بیعت كردند. سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست كه وحدت مسلمین
را نشكنند و با خلیفه پیامبر! بیعت كنند.
پدر هنوز در كار تغسیل و تدفین پیامبر بود كه از بیرونِ دَر صداى الله اكبر آمد.
پدر مبهوت از عباس پرسید:
ــ عمو معنى این تكبیر چیست؟
عباس گفت:
ــ یعنى آنچه نباید بشود شده است.(۲)
آنچه پدر كرد، غفلت و غیبت نبود، عین حضور بود. در آن لحظه هر كه پیش پیامبر نبود، غایب بود. غیبت و حضور نسبى است. وقتى كه دین خدا بر زمین مانده است. با دین
و در كنار دین بودن حضور است. هر كه نباشد، دچار وسوسه و دسیسه می‌شود. كسى كه با چراغ و در كنار چراغ است كه راه را گم نمی‌كند.
ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد، به خاطر كرم شب‌تابى كه نباید خود را به زمین برساند. ابرهاى فتنه از سقف سقیفه گذشتند و خانه پیامبر را احاطه
كردند، همهمه در بیرون دَر، شدت گرفت و دَر، آنچنان كوفته شد كه ستونهاى خانه پیامبر لرزید.
ــ بیرون بیائید. بیرون بیائید وگرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم.
صدا، صداى عمر بود.
تو با یك دنیا غم از جا بلند شدى و به پشت دَر، رفتى، اما دَر را نگشودى.
ــ تو را با ما چه كار؟ بگذار عزاداریمان را بكنیم.
باز هم فریاد عمر بود:
ــ على، عباس و بنی‌هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند.
ــ كدام خلیفه؟ امام و خلیفه مسلمین كه اینجا بالاى سر پیامبر است.
ــ مسلمین با ابوبكر بیعت كرده‌اند، دَر را باز كن و گرنه آتش می‌زنم.
یك نفر به عمر گفت:
ــ اینكه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می‌فهمى چه می‌كنى، خانه رسول الله…
عمر دوباره نعره كشید:
ــ این خانه را با هر كه در آن است، آتش می‌زنم.
بزودى هیزم فراهم شد و آتش از سر و روى خانه بالا رفت.
تو همچنان پشت در ایستاده بودى و تصور می‌كردى به كسى كه گوشهایش را گرفته می‌توان گفت كه هدایت چیست؟ خیر كجاست و رسالت چگونه است.
در خانه تنى چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هیچكس به اندازه تو شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود.
تو حلقه میان نبوت و ولایت بودى، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.
محال بود كسى نداند آنكه پشت در ایستاده، پاره تن رسول الله است.
هنوز زود بود براى فراموش شدن این حدیث پیامبر كه:
ــ فاطِمَةُ بِضْعَةُ مِنّى، فَمَنْ اذاها فَقَدْ اذانى وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذَالله.
فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بیازارد، مرا آزرده است و هر كه مرا بیازارد خدا را.
وقتى آتش از دَر خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بیار معركه ابوبكر، آنچنان به دَر حریم نبوت لگذ زد كه فریاد تو از میان دَر و دیوار به آسمان رفت.

مادر! مرا از عاشورا مترسان. مرا به كربلا دلدارى مده.
عاشورا اينجاست! كربلا اينجاست!
اگر كسى جرأت كرد در تب و تاب مرگ پيامبر، خانه دخترش را آتش بزند، فرزندان او جرأت مي‌كنند، خيمه‌هاى ذرارى پيغمبر را آتش بزنند.
من بچه نيستم مادر!
شمشيرهايى كه در كربلا به روى برادرم كشيده مي‌شود، ساخته كارگاه سقيفه است. نطفه اردوگاه ابن سعد در مشيمه سقيفه منعقد مي‌شود.
اگر على اينجا تنها نماند كه حسين در كربلا تنها نمي‌ماند.
حسين در كربلا مي‌خواهد با دليل و آيه اثبات كند كه فرزند پيامبر است. پيامبرى كه تو در خانه او و در حريم او مورد تعدى قرار گرفتى.
تعدى به حريم فرزند پيامبر سنگين‌تر است يا نوه پيامبر؟
مادر! در كربلا هيچ زنى ميان در و ديوار قرار نمي‌گيرد.
خودت گفته‌اى. ما حداكثر تازيانه مي‌خوريم، اما ميخ آهنين، بدنهايمان را سوراخ نمي‌كند.
مادر! وقتى تو را از پشت دَر بيرون كشيدند، من ميخ‌هاى خونين را ديدم.
نگو گريه نكن مادر! بايد مُرد در اين مصيبت، بايد هزار بار جان داد و خاكستر شد.
ما سخت جانى كرده‌ايم كه تاكنون زنده مانده‌ايم.
گو كه روزى سخت‌تر از عاشورا نيست.
در عاشورا كودك شش ماهه به شهادت مي‌رسد، اما تو كودك نيامده‌ات ـ محسن‌ات ـ به شهادت رسيد.
من ديدم كه خودت را در آغوش فضه انداختى و شنيدم كه به او گفتى:
ــ مرا بگير فضه، كه محسن‌ام را كشتند.
پيش از اين اگر كسى صدايش را در خانه پيامبر بالا مي‌برد، وحى نازل مي‌شد كه پايين بياوريد صدايتان را”.
اگر كسى پيامبر را به نام صدا مي‌كرد وحى مي‌آمد كه “نام پيامبر را با احترام بياوريد.”
هنوز آب تغسيل پيامبر خشك نشده، خانه‌اش را آتش زدند. آن آتش كه عصر عاشورا به خيمه‌ها مي‌گيرد، مبدأش اينجاست.
دختر اگر درد مادرش را نفهمد كه دختر نيست.
من كربلا را ميان دَر و ديوار ديدم، وقتى كه ناله تو به آسمان بلند شد.
بعد از اين هيچ كربلايى نمي‌تواند مرا اينقدر بسوزاند.
شايد خدا مي‌خواهد براى كربلا مرا تمرين دهد تا كاروان اسرار را سرپرستى كنم، اما اين چه تمرينى است كه از خود مسابقه مشكلتر است.
در كربلا دشمن به روشنى خيمه كفر علم مي‌كند،(۳) اما اينها با پرچم اسلام آمدند، گفتند از فتنه مي‌هراسيم، كدام فتنه بدتر از اين؟ ديگر چه مي‌خواست بشود؟
كدام انحراف ايجاد نشد؟ كدام جنايت به وقوع نپيوست؟ كدام حريم شكسته نشد؟ كاش كار به همينجا تمام مي‌شد.
تو را كه تا مرز شهادت سوق دادند، تو را كه از سر راه برداشتند، تازه به خانه ريختند.
پدر كه حال تو را ديد، برق غيرت در چشمهاى خشمناكش درخشيد، خندق‌وار حمله برد، عمر را بلند كرد و بر زمين كوبيد، گردن و بيني‌اش را به خاك ماليد و چون شير غريد:

ــ اى پسر صحاك! قسم به خدايى كه محمد را به پيامبرى برانگيخت، اگر مأمور به صبر و سكوت نبودم، به تو مي‌فهماندم كه هتك حرمت پيامبر يعنى چه؟
و باز خندق‌وار از روى او بلند شد تا خشم، عنان حلمش را تصاحب نكند.
اما…اما تداعي‌اش جگرم را خاكستر مي‌كند.
به خود نيامدند و از رو نرفتند، عمر و غلامش قنفذ و ابن خزائه و ديگران، ريسمان در گردن پدر افكندند تا او را براى بيعت گرفتن به مسجد ببرند.
ريسمان در گردن خورشيد. طناب بر گلوى حق. مظلوميت محض.
تو باز نتوانستى تاب بياورى. خودت نمي‌توانستى به روى پا بايستى اما امامت را هم نمي‌توانستى در چنگال دشمنان تنها بگذارى.
خود را با همه جراحت و نقاهت از جا كندى و به دامن على آويختى.
ــ من نمي‌گذارم على را ببريد.
نمي‌دانم تازيانه بود، غلاف يا دسته شمشير بود، چه بود؟ عمر آنقدر بر بازو و پهلوى مجروح تو زد كه تو از حال رفتى و دستت رها شد.
انگار نه بر بازو و پهلوى تو كه بر قلب ما مي‌زد، اما ما جز گريه چه مي‌توانستيم بكنيم؟
و پدر هم كه خود در بند بود.
تو از هوش رفتى و پدر را كشان كشان به مسجد بردند. در راه رو به سوى پيامبر برگرداند و گفت:
يَابْنَ اُمّ اِنَّ الْقّوم اسْتَضْعفونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى.
برادر! اين قوم بر ما مسلط شده‌اند و دارند مرا مي‌كشند.
يعنى همان كلام هارون به برادرش موسى در مقابل يهود بني‌اسرائيل.
شايد مي‌خواست علاوه بر درد دل با پيامبر، يهود و سامرى را تداعى كند.
و شايد مي‌خواست اين حديث پيامبر را به ياد مردم بياورد كه به او گفته بود:
انت منى بمنزله هرون من موسى الا انه لا نبى بعدى.
تو براى من مثل هرون براى موسايى (كه برادرش بود و وزيرش) با اين تفاوت كه نبوت به من ختم مي‌شود (و وصايت با تو آغاز مي‌شود)
عمر به پدر گفت:
على بيعت كن.
پدر گفت:
ـ اگر نكنم چه مي‌شود؟
عمر به پدر، به برادر و وصى پيامبر، به جان پيامبر گفت:
ــ گردنت را مي‌زنم.
پدر گردنش را برافراشت و گفت:
ــ در اينصورت بنده خدا و برادر پيامبر خدا را كشته‌اى.
عمر گفت:
ــ بنده خدا آرى اما برادر پيامبر نه.
پدر تا اين حد وقاحت را تصور نمي‌كرد، پرسيد:
ــ يعنى انكار مي‌كنى كه پيامبر بين من و خودش، صيغه برادرى جارى كرد؟
عمر گفت و ابوبكر هم:
ــ انكار مي‌كنيم، بيعت كن.
پدر گفت:
ــ بيعت نمي‌كنم. من در سقيفه نبودم اما استدلال شما در آنجا اين بود كه شما از انصار به پيامبر نزديك‌تر بوده‌ايد، پس خلافت از آن شماست. من بر مبناى همين
استدلالتان به شما مي‌گويم كه خلافت حق من است، هيچكس به پيامبر نزديكتر از من نبوده و نيست. اگر از خدا مي‌ترسيد، انصاف دهيد.
هيچكدام حرفى براى گفتن نداشتند.
اما عمر گفت:
ــ رهايت نمي‌كنيم تا بيعت كنى.
پدر رو به عمر كرد و گفت:
ــ گره خلافت را براى ابوبكر محكم مي‌كنى تا او فردا آن را براى تو باز كند. از اين پستان بدوش تا سهم شير خودت را ببرى.
بخدا كه اگر با شما غاصبان نيرنگ‌باز بيعت كنم.
تو وقتى به هوش آمدى از فضه پرسيدى:
ــ على كجاست؟
فضه گفت كه او را به مسجد بردند.
من نمي‌دانم تو با كدام توان به سوى مسجد دويدى و وقتى على را در چنگال دشمنان ديدى و شمشير را بالاى سرش فرياد كشيدى:
ــ اى ابوبكر! اگر دست از سر پسر عمويم برندارى، سرم را برهنه مي‌كنم، گريبان چاك مي‌زنم و همه‌تان را نفرين مي‌كنم. به خدا نه من از ناقه صالح كم ارج‌ترم و
نه كودكانم كم‌قدرتر.
همه وحشت كردند، اى واى اگر تو نفرين مي‌كردى! اى كاش تو نفرين مي‌كردى.
پدر به سلمان گفت:
ــ برو و دختر رسول الله را درياب. اگر او نفرين كند…

سلمان شتابان به نزد تو آمد و عرض كرد:
ــ اى دختر پيامبر! خشم نگيريد. نفرين نكنيد. خدا پدرتان را براى رحمت مبعوث كرد…
تو فرياد زدى:
ــ على را، خليفه به حق پيامبر را دارند مي‌كشند…
اگر چه موقت، دست از سر على برداشتند و رهايش كردند. و تو تا پدر را به خانه نياوردى، نيامدى. ولى چه آمدنى، روح و جسمت غرق جراحت بود.
و من نمي‌دانم كدام توان، تو را بر پا نگاه داشته بود.
تو از على، خسته‌تر، على از تو خسته‌تر. تو از على مظلوم‌تر، على از تو مظلوم‌تر.
هر دو به خانه آمديد اما چه آمدنى.
تو چون كشتى شكسته، پهلو گرفتى.
و پدر درست مثل چوپانى كه گوسفندانش، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند، غم‌آلوده، حسرت‌زده و در عين حال خشمگين خود را به خانه انداخت.
قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد، به اين سنگينى نيست.
پدر به هنگام تغسيل، روى تو را خواهد ديد و بازوى تو را و پهلوى تو را.
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است.
—————————–
۱-ماجراى سقيفه به نقل از خصائص مسند احمد، صفحه ۲۴، چاپ مصر.
۲-انساب الاشراف، صفحه ۵۸۲ (زندگانى فاطمه شهيدى، ص ۱۰۸).
۳-لا خَبرٌ جاءٌ وَلا وَحْى نَزَل. يزيد.
————————–
سيد مهدي شجاعي

منبع: سبطین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 + = 21